امشب حس عجیبی داشتم. احساس میکردم نیاز دارم کسی رو تحسین کنم، حمایت کنم و ازش مراقبت کنم.
فکر میکنم خیلی از آدما به این چیزا توجه نمیکنن. تو لایههای خیلی درونیترشون اتفاق میافته و ناخودآگاه بهش عمل میکنن. مثلا زیاد دیدهم که آدما زندگیشون رو بر مبنای توجه دیگری بنا میکنن و ازش انگیزه میگیرن ولی فکر میکنن دارن خودشون تصمیم میگیرن.
گفتم: «آخه این دنیا چیه. نمیخوامش. حالبههمزن شده. همهش دروغ، ظلم، نابودی و تباهی. بیمعنا و بیاساس.»
گفت: «حرفت حرف فرشتههاست؛ اونا هم موقع خلق دنیا همین رو گفتن. ولی تو آدمی. میتونی بهتر از فرشتهها باشی. دنیا رو درست دیدهی؟»
امروز بعد کلی عکاسی و گردش، بعد کافه داشتیم با ماشین ب. میرفتیم یکم بچرخیم. همینطور که به عکاسی و دوربین که از ن. قرض کرده بودم فکر میکردم یادم افتاد که از سلفی گرفتن میترسیدم، اینکه من گیرنده سلفی باشم. تا اواسط کارشناسی هم همین بود. میترسیدم چون تا اون سن گوشی با دوریبن سلفی نداشتم. یه مقداریش هم به اعتماد به نفس ربط داشت ولی موضوع این بود که خجالت میکشیدم کسی بدونه بلد نیستم و دلیلش اینه که نتونستم گوشی داشته باشم، اینکه پول نداشتیم.
ولی عجب. میبینید دوستان بیپولی چه بلاهایی سر آدم میاره؟
امسال بالاخره تونستم برای اولین بار بعد از 24 سال زندگی و از دبیرستان به طور نامنظم کار کردن برای خودم گوشی داشته باشم. همیشه از یه جایی، فامیلی چیزی، یه گوشی دست دو بهم رسیده بود. گوشیای که همیشه از زمانش کلی عقبتر بود. برای همین برام خیلی ازشمنده و مهمه. خودم خریدمش و هر بار میبینمش باهاش حال میکنم. هر چند که که شاید برای این سن خوشحالی کوچیکی باشه ولی من دوستش دارم، خیلی زیاد.